تماس

 سفارش

 صفحه نخست

 

   

 

 

آثار منتشر شده > اقتصاد

 

دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی

 نویسنده: رابرت آلبریتون  ◊ مترجم: فروغ اسدپور

  

اقتصاد هرگز از سپهر اجتماعي جدا نيست 

"هستي‌شناسي يكتاي سرمايه "سخن اصلی رابرت آلبریتون در کتاب "دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی" است، نوعی هستي شناسي‌ كه دست یافتن به يگانگي‌اش نه تنها مستلزم بازانديشي نظريه‌ي اقتصادي، بلكه همچنين بازانديشي گسترده‌ي مقولات فلسفي است.

بازانديشي  فلسفي آلبریتون از منظر اقتصاد سیاسی کوزو اونو و تام سكين صورت میگیرد، يا شايد بتوان گفت نقد فلسفه از منظر يك اقتصاد فلسفي ماركسي خاص به شمار ميرود.

از نگاه آلبریتون تحلیل دقیق هستی‌شناسی سرمایه ما را به سمت درگیر شدن با تقریباً همه‌ی مکاتب و رشته‌ها و مقوله‌های فلسفی، و تجدیدنظر در آنها سوق می‌دهد. اقتصاد فلسفي‌ای که در این کتاب عرضه‌شده تمامي نظريه هاي عام فلسفي پيرامون روابط میان سوژه ـ ابژه، و زبان و شناخت را مورد پرسش قرار مي‌دهد. تأکید این رویکرد بر این است که هم هستی‌شناسی و هم معرفت‌شناسی سرمایه یکه‌اند، و این که هستی‌شناسی‌ها و معرفت‌شناسی‌های عام، که بخش اعظم فلسفه دارای چنین خصلتی است، نمی‌توانند این یگانگی را تشخیص دهند.

در این راستا آلبریتون نشان میدهد  كه باید بار دیگر، و این بار از منظر هستي شناسي يكتاي سرمايه، به بسياري از مقولات بنيادي فلسفي اندیشید. به عنوان مثال هیچ فلسفه‌ی عامی از روابط سوژه - ابژه اعتباری نخواهد داشت اگر در تضاد با روابط سوژه - ابژه‌ی منحصر به فرد سرمایه قرار گیرد. و هيچ نظريه ي عامي درباره‌ي زبان دوام نخواهد داشت، اگر در تضاد با رویکردی باشد كه زبان را در رابطه‌ با نظريه ي سرمايه درک می‌کند.

پس از مقدمه ای درباره کتاب در فصل اول ،آلبریتون در فصل دوم به هستي شناسي يكتاي سرمايه مي پردازد، همان كه از نظر او سطوح گوناگون تحليل را ضروري مي سازد. ابتدا رويكرد اونو ـ سكين كه هدايتگر چارچوب تحليلي آلبریتون است با بحث پيرامون شماري از مقولات هستي شناسانه و معرفت شناسانه  اصلی كه در هنگام بررسي ويژگي هاي سرمايه به عنوان ابژه ي شناخت مطرح خواهند شد، معرفي مي‌شود و در نهايت، استدلال آلبریتون اين است كه سرشت خود‌ـشيءواره كننده ي  سرمايه همان وجه تمايز آن از ديگر ابژه هاي شناخت است، و از آن ابژه اي می‌سازد كه با منطقی دیالکتیکی می توان ساختار عميق آن را شناخت.

در این فصل آلبریتون هژمونی نظريه ي اقتصادي غالب را زیرسوال میبرد و میگوید :واقعیت این است که بخش بزرگی از فرمول‌بندی‌های ریاضیاتی این رشته بر فرض منفک بودن سپهر اقتصادی از سپهر اجتماعی استوار است، و این، چون اصلی طبیعی و واقعی مسلّم انگاشته می‌شود. نظريه ي اقتصادي غالب برای اندیشیدن به اجتماعيت اقتصاد، به پیوند میان سپهر اقتصادی و سپهر اجتماعی و پیوند میان ارزش اقتصادی و انواع دیگر ارزش اجتماعی دچار مشکلات فراوانی است. اين مسئله‌ای به‌شدت نگران كننده است، چرا که سياست گذاران برای مواجهه با مشکلات بلندمدتی که در برابر ما قرار دارد، مانند نابرابری و فقر فزاینده‌ی جهانی، زوال طبیعت و رکود نسبی سرمایه‌داری جهانی، با اقتصاددانان مشاوره می‌کنند.  سپهر اجتماعي در نظريه ي اقتصادي غالب به مقولاتی همچون «کاستی‌ها» يا «اثرات بیرونی» فروكاسته مي‌شود. و وقتی نظریه می‌خواهد از الگوی صوری مجرد به تاریخ انضمامی رجوع کند، کاری که می‌کند این است که صرفاً با یک جهش مجموعه‌ای از اثرات بیرونی [که از الگوی نظری حذف شده بودند] را به‌یکباره به سطح نظریه بازمی‌گرداند.

که این با روشی که آلبریتون  عرضه میکند بسیار متفاوت است: اگر در ابتدا از فرضیه‌ی جامعه‌ی شیءواره آغاز کنیم، واضح است که اقتصاد همواره و صرفاً چیزی نیست جز روابط اجتماعی شیءواره‌شده. با رها کردن فرضیه ی شیءوارگیِ تمام و کمال، همان کاری که در نظریه‌ی سطح میانی می کنیم، اقتصاد را تماماً طور دیگری درک می کنیم، یعنی مجموعه ای از عملکردهای نسبتاً خودمختاری که با عملکردهای سیاسی، ایدئولوژیک و حقوقی (که اینها خود نیز می‌توانند تا حدی خودمختار باشند) در پیوند قرار می‌گیرند.

در این فصل آلبریتون تصریح میکند در رويكرد اونوـسكين، اقتصاد هرگز از سپهر اجتماعي جدا نيست، چه در وضعیت شیءوارگی «تمام و کمال»، یعنی وضعیتی که اثرات اجتماعی صرفاً توسط حرکت سرمایه تعیین می شوند، است که تمامی سپهر اجتماعی در سپهر اقتصادی بلعیده می شود.او این اقتصاد سیاسی مارکسی را اقتصاد فلسفی میخواند :سبب این نام‌گذاری خودآگاهی‌اش از خصلت‌های منحصر به فرد سرمایه به‌منزله‌ی ابژه ی شناخت است، پرسشگری‌اش از رابطه‌ی میان نظریه‌ی اقتصادی مجرد و تاریخ است، و پرسشگری‌اش از پیوند سپهر اقتصادی با سپهرهای سیاسی و ایدئولوژیک و حقوقی و دیگر حیطه‌های عملکردهای اجتماعی.

فصل سوم ديالكتيك هگل درباره‌ی ساختار عمیق انديشه ي ناب را با ديالكتيك سكين درباره‌ی ساختار عميق سرمايه ي ناب مقایسه می‌کند. استدلال آلبریتون این است كه ديالكتيك سرمايه به رغم نزديكي ساختاري زیادی که با ديالكتيك هگل دارد، از جنبه‌های متعددی از آن متفاوت است و حتا بر آن برتری دارد؛ و برخلاف آلتوسر و كولِتّي، او بر اين نظر است كه انديشه ي ديالكتيكي مناسب‌ترین روش در ديالكتيك مادي سرمايه است، چرا که ذات‌گرایی دیالکتیک ایده‌آلیستی هگل را ضرورتاً مورد پرسش قرار می‌دهد. در این فصل همچنين تحليلي انتقادي عرضه مي‌شود از ديالكتيك منفي (1987) آدورنو و كتاب پوستون به نام زمان، كار و سلطه ي اجتماعي (1996)، زيرا سنت مكتب فرانكفورت که اینها نمایندگانش هستند عمیقاً ریشه در گفتگوهایی متنوع با هگل دارد.

 فصل چهارم به ضد-ذات گرايي وبر می‌پردازد و تأکیدی ویژه دارد بر چگونگي مفهوم پردازي‌اش از اقتصاد و سطوح تحليل. استدلال آلبریتون اين است كه فرضيه هاي هستي شناختي و معرفت شناختي نوكانتي وبر چندان به کار طرح اصلی او که درك يكتايي سرمايه داري مدرن بود نیامد، و در برخي موارد هم ضد-ذات گرايي‌اش به نوعي جزميت منجر شد. به باور آلبریتون جزم گرايي زماني رخ می نماید كه تعريف ها و گونه ها  به‌نحوي خودسرانه همچون حكمي از بالا ساخته  شوند يا این که از هرگونه زيربناي نظري تهی باشند.

در فصل پنجم مفهوم پردازي آلتوسر از سرمايه به عنوان  موضوع شناخت و رويكرد ضدهگلي غلیظ او را مورد بحث قرار مي گیرد.که در آن آمده است: با این که آلتوسر پرسش های درست زیادی را در مورد سرمایه به‌عنوان ابژه‌ی شناخت مطرح می‌کند، اما به نظر می رسد پاسخ هايش نابسنده باشند. و ضد هگل گرايي غلیظ آلتوسر او را به سوی گسستن از برخي از پربارترين جنبه هاي انديشه ي هگل مي کشاند، و جالب است که همزمان جنبه هايي از هگليسم را كه بهتر است کنار گذاشته شوند حفظ مي كند.

تمركز فصل ششم بر واسازي و تلاش براي تركيب آن با ماركسيسم، به‌ويژه اقتصاد سياسي ماركسي است. در اين فصل به كتاب اشباح ماركس (1994) اثر دريدا توجه ويژه اي شده است. اين اثر تازه ترين تلاش او براي مواجه شدن با آن فشار شدیدی است كه تلاش سنت واسازي براي حفظ تماس با ماركسيسم موجب آن است. ديگراني كه برای غلبه بر اين فشار تلاش كرده اند بسيار بيشتر از او پیش روند، كساني همچون رايان (1982) و گيبسون-گراهام (1996)، نيز در این فصل مورد بحث قرار مي گيرند.

به این ترتیب در سراسر کتاب هدف اصلي آلبریتون اين بود که نشان دهد نظريه ي ديالكتيك سرمايه به شناختي از ساختار عميق سرمايه دست مي يابد كه در تاريخ علوم اجتماعي بي سابقه است. اين نظريه اقتصاد سياسي ماركسي را بنیان مي گذارد، و به آن قابليت و قدرت توضيحي عظيمي مي بخشد. اما از نگاه آلبریتون علمی بودن اقتصاد سیاسی مارکسی، آنجا که می گوییم به طور بالقوه علمی‌ترین نظریه در علوم اجتماعی است، با علمی بودن از نوع پوزیتیویستی آن که خصلت سنت رایج علم اقتصاد کنونی است از اساس متفاوت است.

آلبریتون تصریح میکند:ديالكتيك سرمايه با نظريه پردازي جامعه ي سرمايه داري ناب ساختار عميق سرمايه را همچون يك كل، کلی که بر بازتولید گسترده‌تر حیات اجتماعی حاکم است، نظريه پردازي مي كند. اين فرضیه، به نحوي بي واسطه از رابطه ي میان نظريه ي مجرد و سطوح انضمامي تر تحليل دشواره می سازد، زيرا اقتصاد هرگز به نحوي مصنوعي از امر اجتماعي جدا نيست، و هرچه به سمت امر انضمامي حركت مي كنيم منطق سرمايه هم بايد بار دیگر در پيوند با عملکردهای اجتماعي نسبتاً مستقل بازانديشي شود.

و ديگر اين كه: ديالكتيك سرمايه بر خلاف پوزيتيوريسم به نحوي مصنوعي علم را از نقد جدا نمي كند. اين شيء وارگي اقتصادي است كه ديالكتيك سرمايه را ممكن مي سازد، و در عين حال شيء وارگي اقتصادي همان چيزي است كه سوسياليسم دموكراتيك خواهان خاتمه دادن به آن است. [سوسياليسم دموکراتیک] اما جامعه‌ای شفاف از موجودات انسانی  کاملاً خودتحقق گر، که گویی تمام بیگانگی‌ها و شیءوارگی‌ها در آن خاتمه یافته، نیست، بلکه جامعه‌ای است که در آن حیات اقتصادی‌مان را هرچه بیشتر دموکراتیک می‌سازیم، تا بتوانیم به طور چشمگیری از هزینه‌های عظیم انسانی  نابرابري ها و ناايمني های کنونی، و نيز تخريب مهيب طبيعت، كه تا حد زیادی ناشی از نيروهاي شيء واره كننده ي سرمايه داري است، بکاهیم.

"دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی "کتابی از رابرت آلبریتون با ترجمه فروغ اسد پور را انتشارات پژواک در334 صفحه و بتا قیمت 22000 تومان رهسپار بازار کتاب کرده است. 

 

 

 

c

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
 

صفحه نخست | تمام آثار | سفارش | تماس

© CopyRight by Pejvkpub.com  .تمامی حقوق یرای نشر پژواک محفوظ است

 

Powered by Motenaweb